طفل می‏گرید چو راه خانه را گم می‏کند

چون نگریم من که صاحب خانه را گم کرده‏‏ام

چون وا نمی‏کنی گرهی، خود گره مشو

ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست

پاک کن از غیبت مردم دهان خویش را

ای که با مسواک دایم می‏کنی دندان سپید

فغان که کوهکن ساده دل نمی‏داند

که راه در دل خوبان به زور نتوان کرد

درون خانه‏ی خود هر گدا شهنشاهی است

قدم برون منه از حد خویش و سلطان باش

دست طلب که پیش کسان می‏کنی دراز

پل بسته‏ای که بگذری از آبروی خویش