قدم برون منه از حد خویش و سلطان باش
طفل میگرید چو راه خانه را گم میکند
چون نگریم من که صاحب خانه را گم کردهام
چون وا نمیکنی گرهی، خود گره مشو
ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
پاک کن از غیبت مردم دهان خویش را
ای که با مسواک دایم میکنی دندان سپید
فغان که کوهکن ساده دل نمیداند
که راه در دل خوبان به زور نتوان کرد
درون خانهی خود هر گدا شهنشاهی است
قدم برون منه از حد خویش و سلطان باش
دست طلب که پیش کسان میکنی دراز
پل بستهای که بگذری از آبروی خویش
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 18:20 توسط مدیریت
|