سفری باید رفت
سفری بی همراه...
گم شدن تا ته تنهایی محض!!!

یار تنهایی من با من گفت:
هر کجا لرزیدی،
از سفر ترسیدی،
تو بگو از ته دل
من خدا را دارم...

من تو را بیشتر از غرورم دوست داشتم
و تو غرورت را بیشتر از من
حالا اما ،
بگذریم...
نه از غرور تو چیزی مانده و نه از دوست داشتن من !
شیشه ی نازک احساس مرا دست نزن ...

چندشم میشود از لکه انگشت دروغ !