آشنای خدا
کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد...
زنی در حال عبور بود که کودک را دید,
کودک را به داخل فروشگاه برد و برایش کفش و لباس خرید و گفت:
...
-- مــواظــــب خــــــودت بــــــاش --
کودک رو به زن کرد و گفت:
-- ببخشید خانوم شما خدا هستید؟ --
زن گفت:
-- نه من یکی از بندگان خدا هستم --
کودک گفت:
-- میدانستم با او نسبتی دارید --
زنی در حال عبور بود که کودک را دید,
کودک را به داخل فروشگاه برد و برایش کفش و لباس خرید و گفت:
...
-- مــواظــــب خــــــودت بــــــاش --
کودک رو به زن کرد و گفت:
-- ببخشید خانوم شما خدا هستید؟ --
زن گفت:
-- نه من یکی از بندگان خدا هستم --
کودک گفت:
-- میدانستم با او نسبتی دارید --
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ ساعت 15:31 توسط مدیریت
|