121
همه با آینه گفتم که خموشانه مرا می پایید
گفتم ای آینه با من تو بگو
چه کسی بال خیالم را چید؟
چه کسی صندوق جادویی اندیشهء من غارت کرد؟
چه کسی خرمن رویایی گلهای مرا داد به باد؟
سر انگشت بر آیینه نهادم پرسان
چه کس آخر چه کسی کشت مرا؟
که نه دستی ز مدد از سوی یاری برخواست.
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد؟!
آینه
اشک در دیده به تاریکی آغاز غروب
بی صدا بر دلم انگشت نهاد ...
گفتم ای آینه با من تو بگو
چه کسی بال خیالم را چید؟
چه کسی صندوق جادویی اندیشهء من غارت کرد؟
چه کسی خرمن رویایی گلهای مرا داد به باد؟
سر انگشت بر آیینه نهادم پرسان
چه کس آخر چه کسی کشت مرا؟
که نه دستی ز مدد از سوی یاری برخواست.
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد؟!
آینه
اشک در دیده به تاریکی آغاز غروب
بی صدا بر دلم انگشت نهاد ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 14:27 توسط مدیریت
|